X
تبلیغات
همجوار آفتاب - متنی زیبا درباره معلم

 روزت مبارک معلم مهربانم، معلم فداکارم، معلم صبورم، معلم صد آفرین هاو هزارآفرین هایم ،ای شاهد روزهای شاد کودکانه ام/اشک های معصومانه ام/قهر وآشتی های بچه گانه ام/شاهد روزهای گستاخی ام/مسخره کردن های بی خودیم /سوال های نا تمامیم /شاهد روزهای درس جواب ندادن های بی دلیلی  ام/مریضی های الکی ام، وخلاصه معلم روزهای خوب و بدم ،درست و نادرستم.

خسته نباشی .می دانم با این جملات و صد تا جمله ی بهتراز این نمی توانم حق مطلب را بجا بیاورم و زحمت هایت را جبران کنم ، ولی باز هیچ گاه یادم نمی رود ،تو برایم گاهی مادر گاهی پدر و گاهی هم مثل یه دوست بودی و گاهی نه آن ونه این، مانند فرشته بودی و یا شایدم مانند نه اصلاًخود فرشته بودی. اری معلمم اگر تو بخواهی این چند خط که قابلی نداره می تونم برایت دربیش از 1000صحفه وبا 2000تاکلمه ی زیبا تو را وصفت کنم ولی چه کنم که حالم خوش نیست، وآه در سینه و بغض در گلو مرا منع می کند از این نوشتن ها.

 این اشک ها و سوزها نمی گذارند،می گویم اون معلم من بوده بگذار فقط یک خط دیگر ،نمی گذارد ،می گوید این بار به جای واژه های رنگی برایش با اشک بنویس ،اشک پاک اشک ناب اس ،اصلاً اشک طلاست .بنویس تا شاید کمی من هم آروم شدم ،برایش بنویس دلی شکست و قلبی آتش گرفت .وهنوزم می سوزدو...

بگذرا اصلاًقصه رابرایت بگویم،بگویم که چه دردی دارم، چرا قلبم سوخت و دلم شکست. بگذار برای تو بگویم اصلاً چه کسی از تو بهتر؟ چه کسی از تو فهمیده تر ؟و چه کسی از تو به من داناتر.بلاخره تو که غریبه نیستی هر چی نباشی معلمم که هستی و مرا هم  خوب می شناسی.

وقصه،معلمم سال 88بود وانتخابات ریاست جمهوری .قرار مان تاریخ 22خرداد پای صندوق های رای ،واین چیزی بود که همه جا گفته می شد و همه ی شهر پر از تبلیغات این و آن بود ،شهر سراسر رنگارنگ شده بود از تبلیغات نامزدها.مردم هم همه جا و درهمه حالی مشغول بحث کردن گاهی جدل کردن و گاهی با شوخی و طنز در مورداین انتخابات مشغول حرف زدن.خلاصه بحث وجدلهاو ...داغ داغ بودو فکر می کنم تنور رسانه ها از همه داغ تر.نمی دانم چگونه احساس خو د را در مورد روند سال88بگویم، بگویم بد شروع شد نمی دانم/بگویم خوب شروع شد نمی دانم/بگویم نمی دانم باز هم نمی دانم.ولی درهر حال کل کشور در تبی بود فکر می کنم 40درجه .و خلاصه بدتر از همه که همه ی دردم از اینجاست این بود که من رای اولی بودم،وبه قول کارشناسان رسیده بودم به سن بلوغ سیاسی.

ولی نمی دانم چرا برایم جشن بلوغ نگرفتند/چرا برایم مراسم شکر گذاری برگزار نکردند/چرا برایم جایزه نخریدند/چرا کتاب بهم نه دادند ،معرفی هم نکردن/چرا مرجع گرفتن را باریم تعریف نکردن/چرا از زیر قرآن ردم نکردند/چرا برایم اسپند دود نکردند/چرا مرا مثل فرشته ها نکردند/چرا نمایش شیطان را برایم به نمایش نگذلشتن/چرا سرود تو دیگه بزرگ شدی را برایم نخواندند/چرا سی دی دوست ودشمن بهم نه دادن/چرا خبر بلوغم را شبکه خبر نگفت /چرا از مهمانی دعوت نکردند تا برایم از قیامت ، بهشت ،جهنم سخن بگوید مگر این بلوغ ربطی به معاد نداشت/چرا مهمان ویژه دعوت نکردند تا آیه ای از قرآن بگوید یا ذکری یادمان دهدو یا اینکه از ائمه حرفی ،نقلی، چیزی بگوید مگر آنها در این موارد حرفی برای گفتن ندارند وفقط اونقدر خوبند که اگه خواسته ای داشتی ،برای اجابت باید پیششون رفت/چرا بچه های مدرسه که کوچکتر ازمن بودن بهم تبریک که نگفتن هیچ ،اصلاًًنفهمیدن- واونی هم که فهمید جوری بهم نگاه میکرد که بیشتر تردید داشت تا تشویق/چرا بعدش معلمانم از اینکه سوالی ازشان بپرسم یه جورای از دید من فرار می کردند مگه من چه سوالی داشتم جز این که حالا  نظرتون در مورد من چیه ؟فکرمی کنید تغییر کرده ام یا نه؟ و یا اینکه حالا من باید چکار کنم؟

خوب ولش کن ،بگذریم.حالا که نگرفتید یا اگه هم فکر می کنید که گرفتید( پس اون 30دقیقه صبحگاه چی بود و همین شم کلی براتون آب خورده .)باشه من رد می شم .ولی می دونید قضیه به همین جا ختم نشد تازه برای من شروع شد.بعد از اون من شروع کردم به کنجکاوی که بالاخره من باید رای بدم و باید به نتیجه ای برسم من دوس نداشتم مثل مرجان هر چی بابام گفت و با مثل مریم هرچی خاله ومامانم گفتند یا مثل زهرا هر چی عمه ام که فرنگه یا اون یکی دایش اون کی عموش و خلاصه سریع برم سراغ یه نفرو بگم هر چی اون گفت پس من هم همین.نه من نمی خاستم ،یعنی گاهی هم راستش کشش پیدا می کردم ولی وجدانم نمی گذاشت .یکی بهم می گفت کار مهمیه ،بزرگه ،سرنوشت سازه،مگه نمی ببینی کنش ها و واکنش هارو ،اخه همشم که سر صندلی و پست و مقام نیست و  بالاخره یکی شون احتمال 1به یک میلیون هزارم شده  شاید کمتر تواین خط آ باشه و واقعاً..،وتو حق نداری حتی به خاطر همین احتمال ،این فرد و نادیده گرفته  و رای به باطل بدی !،تو حق نداری و مسئولی پیش خدا ،مردم و محرومین ،باید اون دنیا جواب بدی و همه این ها منو ول نمی کرد و همیشه تو گوشم زنگ می خوردن. وتعجب نکنید.می دانم شاید الانم پیش خودت شاید بگی چه حرفای گنده تر از خودش می زنه.ولی حقیقت اینکه من بزرگ شده بودم ،ولی شما باور نداشتید.اگه برنامه های شما تکلیفی نداره برنامه های خدا که...او فرشته ای را مامور کرده بود تا مرا هم راهنمایی کندوهم هشدار دهد به اینکه مواظب خودت باش تو دیگه فقط خودت نیستی و این مسئله مسئله شخصی نیست پس خوب فکر کن و بعد تصمیم بگیر ولی مواظب باش تصمیم اشتباهی نگیری .و من خودمم دیگر احساس کردم که بزرگ شده ام وخبراییه. ومن شروع کردم،معلم خوبم باور کن بهم خیلی فشار اومد خیلی اذیت شدم خیلی چیزها دیدم یک چیزهایی هم دیدم که خیلی سر درد می گیرفتم خیلی وقتا اصلاگیج گیج می شدم بعضی وقتا از همه بدم می اومد حتی از شما ببخشید بی ادبی شد ولی بدم می اومد دیگه. دوس داشتم فیزیک هاو شیمی هاوهندسه هاو ادبیات هاو رو همگی می ریختم تو مخلوط کن و آب میو شون می گرفتم و شربت شو سر می کشیدم و راحت می شدم ولی مجبور نمی شدم صفحه به صفحه همراه با کلاس برم جلو ولی جواب سوالم که من به کی رای بدهم بی پاسخ بمونه .این مهم تر بود یا نظریه ارشمیدوس این مهم بود یا مردم کشورم، اصلاً من مهم بودم یا قانون های نیوتن و....اخ که چه کشیدم و چه بر سرم اومد ازطرف همه وجالب اینکه هیچ کس کمکم نکرد حتی حاضر نشد حرفم را بشنود چه برسه ..حالا چرا نمی دانم.

من با اینکه مادرم سوادی نداشت و اصلاًبذار صادقانه بگویم بی سواد بود و پدری با سواد ابتدایی داشتم ولی بازم اونا بازم معرفت اونا.با همون سواد شون کوتاهی نکردن و من با رفتارهای گاه وبی گاه ویاجمله های کوتاه شون که پیش می اومد به من سرنخ هایی می دادن. مثلاًساعت مناظره ها و یا بحث ها رو خوب بلد بودن و با اینکه اون ساعت ها در پای تلویزیون خوابشان می برد از خستگی روز ،ولی از یاد نمی بردند.یا مثلاًتو مناظره ها وقتی می دید طرف مورد سوال راحت جواب نمی ده ،مسلط نیست یا جوابش قانع کننده نیست می گفت یه جای کارش می لنگه یا می گفت :خود به خدا کج بشین ولی راس بگو.یا آقا جونم دس رو دس می زد و می گفت ا..اکبر لااله الا ا..خدایا عاقبت همهمونو ختم به خیر کنه.و گاهی بعد از مناظره ها می خندیدو قصه بهلولی، پاشاهی قدیمی رو می گفت که مربوط به مناظره ی دو طرف می شد و تو اگه زرنگ بودی سریع می فهمیدی چه قدر درک آقات بالاست و سریع نتیجه می گیره وچه درست.و جالب اینجا بود که در مورد دو طرف هم نظر شو می داد نه اینکه یک جانبه نه واقعاً نه .چون اونا به قول خودشون براشون فرقی نمی کرد، می گفتندچی این بشه چه اون ما زندگی مونو می کنیم، اوضاع خوب بشه که شکر خدا .بدم بشه یه ذره کمتر می خوریم ،کمتر می پوشیم، آخرشم که باید بذاریم و بریم تازه ثروتی هم که نداریم که نگرانش باشیم!.و با همین ادبیات ساده منو همینا خیلی کمک کردن، من نمی تونستم توقع بیش تر از اونا داشته باشم ولی آیا از شما هم نباید می داشتم  .

چرا؟

چرا تو که معلم فیزیکم بودی در مورد هرچی رسانا و نارسانا بود ، هرچی نور مفید بودومضر  ،وهرچی قانون اول و دوم بود حرف زدی ولی یکبار نگفتید.بچه ها حالا کتاباتونو رو ببندید می خام یه ذره با هاتون حرف بزنم می خایم یه نتیجه گیری بکنیم از این همه نظریه و قانون ،بچه ها کدمتون می تونه قانون مقاومت یا قانون سوم نیوتن رو به این قضایا ربط بده اصلاً ربطی داره یا نه. چرا به بچه ها یاد نداید که هر نوری یه منبع و مرکزی داره برای مطمئن بودن برای اطمینان داشتن از سلامت اوضاع باید سراغ منبع و مرکز رفت ببینیم مرکز نور چی میگه چی می خاد.چرا معلم شیمی نگفت و قتی یه ترکیب درست صورت نگیره از مرگ بدتر وزهر ماره.چرا معلم ریاضی نگفت قانون می گه 1=1 پس هر کی وهرچی این قانون رو بهم بزنه تناقص ایجاد کرده . برای این تساوی باید دنبال مقابل تساوی گشت نه حذف مسئله. چرا معلم ادبیات نگفت :تن ادمی شریف است به جان آدمیت /نه همین لباس زیبا نشان آدمیت.وچرا معلم ...نگفت...و چرا وچرا .خدایش حتی یک لحظه هم این شکلی به قضیه نگاه کردید؟،نکردیدو اگرم بحثی هم بود فقط از نگاه شخصی بود و یا سیاسی گاهی هم بی طرفانه و گاهی هم که می ترسیدید، می ترسیدید موضعتان با موضع مدیر یکی نباشه و آخر سالی گرفتار بشین به خاطر یه مسئله خیلی کوچیک  (اخه به تو چه ربطی داره) تازه به ما هم می گفتید. چرا می شنوید چرا می بینید چرا میگید وچرا برعکس نمی بینید چرا نمی شنوید ...تو خیلی زرنگی ،خیلی دلت می سوزه، دلت برای خودت بسوزه، نمی خاد کاسه ی داغ تر از آش بشید.اینا همشون دروغ می گن از اون کله گنده تا این تازه وارده!،اینا من وتو رو سر کار گذاشتن ،خودشون نمی دونید چه دنیایی واسه خودشون ساختن ،اونا چه می دونن مستاجری یعنی چه –هزینه دانشگاه آزاد دادن یعنی چه-دختر عقد کرده و پسر درس خونده ی بیکار یعنی چه ،ملت و به جون هم انداختن که خودشون بخورن .تو دلت برای باباد بسوزه که اگه رد بشی، باید دوباره هزینه کنه.یه عده تون هم پیشنهاداتون خوشمزه بود ،خیلی پول دارید برید خارج اینجا چرا واستادید،برید اون ور آب ،برید صفا کنید ،بریدببینید خارج چه خبره اونجا مردمش مثل اینجا بی فرهنگ نیستن! اونجا همه چیز برنامه داره! اونجا همه چیز حساب کتاب داره!،اونجا هندونه رو کامل نمی فروشن !،هندونه رو قاچ قاچ کرده بعد می فروشن!،اونجا همه سهم دارن! اصلاً همه چیز سهمیه بندیه ،باید به اندازه خورد ،حرف زد ،گاز مصرف کرد،برق روشن کرد؟!.وخلاصه اونجایی  از ما یهترونن و ماهم بدترونیم.واون وقته که یه علامت سوال بزرگ مثل شاخک ار مغزت می زنه بیرون ، که، اینکه این همه درس خونده و قانون سرش می شه و نونش تو جیب دولته (وبه قول معروف ،دستش تو کاسه اس) این فکرشه و این حرفهارو می زنه (حالا شده مشتش تو پیشونی)پس وای به حال بقیه.

والهی که من بمیرم ، این وسط از همه غریب تر رهبرمان بود .درمورد همه چیز صجبت کردیم و نظر همه رو گرفتم به جز اصله کاریه.خنده داره از بچه های 5 ساله می پرسیدیم نظرتون چیه ،یا مثلاً از فرح و افشین و ابی ونمی دونم شپره و روز پره و کلاغ پره .ولی دریغ از یه اشاره به آقا ،و یه لحظه هم به این فکر نکردیم بابا ببینیم رهبر کشورمون چی میگه بابااین مملکت صاحب داره یا نه ؟ ،آخه مگه میشه رهبر یه مملکت نسبت به این مسئله به این مهمی بی تفاوت باشه و حرفی در این باره نزده باشه آخه عقلم خوب چیزیه البته اگه باشه!و شما هم معلم خوبم یکبار نگفتید هر سوالی دارید و یا دنبال هر جوابی می گردید بروید پیش رهبر، برویدحداقل یه برنامه هاشو تا آخر ببینید، برویدو خوبم گوش بدید به هر چی اون می گه هر چی اون گفت همون درسته و حق همونه ،شک نکنید.

چرا یکی دون به گفته ی آقا عمار نشدید ، شبیه عمار شده برای یه ساعت برای یک بار و (حقیقت و بگین و روشن و مبین هم بگید اونچه را فهمیدید هم بگید ولی سعی کنید درست بفهمید.«خلاصه صحبت های مقام معظم رهبری »)چرا تو معلم خوبم کارو گذاشتی به عهده اون یکی اون یکی هم اون یکی و خلاصه هر کدوم یه جوری یکی دیگه رو مسئول دونستید ومنو ارجاع می دادید. مگه شما چت بود و شما مگه خاص نبودی(معلمی دیگه) ،یااز چی مثلاً می ترسیدید مگه گفتن حق و حقیقت ترس داشت ،یا چرا می گفتی نمی دونم  پس کی باید بدونه. چرا معلمم منو هشدار ندادید به اینکه اگه انتخابم درست نباشه،  اگه منطقی نباشه ،چه عواقبی داره.چرا نگفتی اگه اوضاع این طوری شد وظیفه چیه .چرا  گفتی سراغ سیگار ،قرص اکس ،فیلم میتذل و...نرم و لی نگفتی سراغ هر کسی نرید و هر کاغذی رو نخونده امضا نکنید و رو پیشونیاتون هر چیزی رو حک نکنید،پای هر منبری وهر محفلیم نشینیدومهمتر از همه زود قضاوت نکنید.و دیدی هر آنچه تو نگفتی ومن نپرسیدم چه آورد برسرما،و دیدی آخر سر هر چه کاسه کوزه و هرچه دق دلی داشتیم سر کی خراب کردیم و گفتیم همش اون مقصره اون بالایه آره اون، اون مقصر اصلیه.کدوم اون، اونی که تا قبل از این اتفاقات اصلاً براد مهم نبود هست و نیستش.حالا شاکیم شدی که اگه اون می گفت اگه اون نمی گفت اگه اون می خواست اگه اون نمی حواست و خلاصه اون مقصر اصلیه؟!.

و انگاری یاد وهوشت رفته که اون گفت ،که اون خواست که اون تذکر داد که اون هشدار داد که اون  آروم گفت روشنم گفت .چقدر هم گفت :«من می بینم صف آرایی ها رو من می بینم دهانه های با حقد و غضب گشوده شده ودندان های با غیظ به هم فشرده رو چه کنم که کسی نمی بینه، بصیرت خودتون رو بالا ببرید آگاهی خودتون رو بالا ببرید».می بینی چقدر پیش پیش از بازی دشمن گفت و گفت ولی ما گوش هایمان از حرفایی از امسال شما پر شده بود و دیگر گوش هایمان نه حال داشت نه جا.وچشمهامون کورنگ شده بود بس رنگ نشانمان دادید اونقدر که نور را هم زرد می دیدیم و می گفتیم اینم یه رنگ مثل بقیه رنگها(و چقدر خوب تونستی بدون اینکه حرفی بزنی رای مرا بخری ) .

کاش نمی گذاشتی کاش حداقل نمی گذاشتی حداقل من ،فقط من گول نخورم .می دونی همین یه نفر ها چی کار کردند.نمی تونم بگم شرمم می یادو اشکم تحمل نداره ارجاعت می دم به اولین نماز جمعه رهبر بعد از انتخابات.وحال چه کنیم با این همه رو سیاهی و شرمندگی پیش این همه نگاه وای به حال من وبدا به حال تو .

راستی ،ریس جمهورهم انتخاب شد و چه خوب شد رای من مردود شد.ولی هنوز داره اسب می تازونه واین مقصرش منم (روسیاهم).

آه آری معلمم این طوری بود که سال 88 تموم شد.ولی جطوری فقط خدا می دونه و امام زمان و نایب بر حقش.

وحالادلم شور رهبر را می زنه هی دلم تند تند براش تنگ می شه با اینکه هنوز از نزدیک ایشونو ندیدم ولی نمی دونم چرا این طوری شدم منی که .....

آخه نگرانم اگه همین طوری اوضاع پیش بره زمین دهن باز کنه وتمام شهدا سر از خاک بیرون آورده و لبیک گویان فریاد برارندکه ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماندو مارو جزءکوفی ها  بدانن.(من از کوفه متنفرم)   

ای خدا یعنی میشه من رهبرم را ببینم واونقدر  بگویم غلط کردم تا خالی بشم ،تا ذره ذره آب بشم تا دیگه آب رویی به مویم نمونه و اونقدر خار بشم تا خاک شوم.یعنی راه جبرانی داره؟

آخه من از کحا  می دونستم به رای هم اینقدر تاثیر داره و اینقدر مهم باشه .معلمم آره  شاید تو مقصر اصلی نباشی ولی خوب می دانی بی تقصیر هم نیستی. کاش زمان به عقب برمی گشت واوضاع عوض می شد وتو منو جور دیگه ایی تربیت می کردی ،منو به جای الم دشمن ستاره  ها ی در کنار ماه پرورش می دادی . یعنی نمی شد.

وحرف آخر این که معلمم آیا باز هم فکر می کنی فقط تو یک معلمی و من هم فقط یک دانش آموز.وشاید اینجا نیست آن ناگهانی که چه زود دیر  شد.

شاید دل من  برای همین می سوزد که همین اطلاعات تقلبی باعث شد که  تو زود قضاوت کردی وبی منطق با همه سر جنگ شدی وبد بند شدی ،زود رنگ شدی/سرد شدی وسبز شدی و سنگ شدی/ آخرشم که کم شدی و نهایتاً یه رد شدی .آه و آه معلم ساده ی من دلم می سوزد.

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 19:38  توسط  مهتاب  |